تبليغاتX
الهه ی شرقی


الهه ی شرقی






زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.... اصلا از دیشب خواب به چشمم نمیومد.... زورکی چشامو عادت دادم به بی خبری و حالا....
 یه مشت آب می زنم به صورتم.... آینه یه صورت خواب آلود با موهای ژولیده رو بهم نشون میده.... میزنم زیر خنده....
 میگه:
 -ها؟چته ندید بدید انگار فقط تو یکی میون اینهمه آدم به دنیا اومدیا....
یه مشت آب می پاشم به صورتش میگم:
+هـــــــــــــــــــــــوی تولدمه.... حسودیت شده؟
میرم سر میز.... صبحونه.... موبایلمو گذاشتم جلوم تا صداش میاد می پرم روش : سحر، مینا، آرزو، مهسا، خاله، دایی .... شماره تو می بینم.... نخونده پاک می کنم.... آها زنگ می خوره گوشیم، ور می دارم میگم:
 +اووووووه می خوای بهم شام بدی؟ آخه هفت شب بیام کجا؟!!!!
 می خنده میگه بیــــــــــا ....
سرمو با لباسام گرم می کنم.... این، اون.... اینبار زنگ می زنی.... ور نمی دارم.... دوباره دوباره دوباره دوباره .... اینبار رد می کنم.... لوازم آرایشو می ریزم رو میز جلو آینه.... باز زنگ می زنی.... گوشیو خاموش می کنم میندازم رو تخت....
میگم:
+اااااااااه.... کنه....
 آینه سری تکون میده....
میگم:
 +برو بابا واسه خودت تاسف بخور....
بهم دهن کجی می کنه....
مامان واسه ناهار تولدم سنگ تموم گذاشته.... دلم نمیاد نخورم اما ذوق قرار شامم با اون غذامو بازی بازی میده....چه ندید بدیدیما!!!! آینه راست میگه....!!!!....
 دارم میرم بیرون.... مامان از خدا خواسته اصلا نمی پرسه کجا می خوام برم.... آینه پوزخند میزنه:
 -کجا؟
 +به تو چه.... ااااااااااه.....
-پاییز باز از من انکار از تو اصرار....!!!!....؟؟؟؟
می غرم که:
 +چی میگی تـــــــــــــــــــو....؟؟؟؟
.... لبشو میگزه و هیچی نمیگه....
 ساعت هفت و چند دقیقه.... میبینمش از دور با عجله خودشو به میز می رسونه جای سلام یه کلمه میگه: #ترافیک ....
باور می کنم مثل همیشه....
 یهو انگار چیزی یادش بیفته با یه نگاه صورتمو می کاوه و میگه:
 #کاش اینقدر خوشگل نبودی.... با تردید نگاش می کنم....
 #هان راستی تولد فرشته خوشگل ما مبارک.... اینجوری نگام نکن چی می خوری سفارش بدم....
منتظر نمی مونه و سفارش میده نگام میکنه
#چیه عروسک؟
 لبخند می زنم.... یه جعبه می ذاره رو میز.... دستامو می گیره....داغی دستاش حالمو بد میکنه....
جعبه رو باز می کنم.... طلائی زنجیر چشام می زنه....
میگم:
 +وااااااااااااااااااااااااااااااااااااای.... چقدر خوشگله....
فاتحانه لبخند می زنه.... نگاهم خیره میشه به زنجیر.... دستام سست میشه....اجزای صورتمو به زور جمع می کنمو متقاعد به یه لبخند....
 میگم:
 +اول اسم من که F نیست ....
 هول می شه(لااقل خوبه که بی تفاوت نیست) میگه:
 #این.... چیزه....مامان.... خواهرم....
 انگشتمو می ذارم رو لبام.... سرشو می کنه تو کیفش و در کمال وقاحت میگه:
 #مال تو اینجاس.... همین جاها....
 غذاهای رو میزو می بینم.... دلم واسه غذای مامان پر می کشه.... تو گیج و ویج اون رستوران لعنتی صداش می پیچه:
 #تو این دوره زمونه نمیشه که آدم دلشو به یه نفر خوش کنه.... آدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ....!!!!....
 پوزخند می زنم.... یاد آینه میفتم

چراغا روشن میشه.... هورا.... شادی.... کف زدن....
 همه اینجان.... به خاطر من....!!!!.... چقدر خونه امنه....
 می بینمت.... آروم یه گوشه نشستی و فقط نگام میکنی....
یاد همه وقتائی که پست زدم آتیشم میزنه....
میرم تو اتاقم.... میای....
باهام حرف میزنی.... آینه ساکته.... با یه نگاه ملامت بار طولانی....
تو میگی، تو حرف میزنی.... منم میگم، گریه می کنم....
شونه های لرزون زیر بار اشکمو با بازوهایی که بغلم می کنن آروم می کنی....
همه چی یادم میره.... بهم نمیگی فرشته.... نمیگی عروسک.... نمیگی خوشگل....
آهنگ آرومو مهربون صدات میگه: همه چی درست میشه.... درست میشه....
 بغلت داغ نیست.... امنه.... محبتش خاکسترم میکنه....
 قامت منو تو، توی آینه ای که بعد اینهمه وقت بالاخره بهم می خنده.... من چقدر تورو ندیدم....

یه زنجیر طلائی با اول اسم خودت لای انگشتام برق میزنه....
 تو که میری میبندمش به گردنم....
           ""انگار تو این دوره زمونه ام میشه فقط عاشق یک نفر بود....!!!!....""
 از تو هال صدای مبارک باد میاد....
در اتاقو باز میکنم....
صورتم غرق بوسه میشه....
آینه واسه نو عروس اتاقش کل میکشه.... ....!!!!.... _________________________________________________________________
اول سلامو باز شرمندگی واسه دیر آپ کردنم
دوم امروز تولدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
سوم بهت و تولد 30مهر87 قشنگ بود یا این؟(اینو حتما جواب بدین بذارین به حساب یه کادو که خودم ازتون خواستم....!!!!....)
 چهارم داستان نوشته خودمه اما واقعی نیست
پنجم من 21 سالم شده
 آخرشم که نظر یادتون نره
دوستتون دارمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ....!!!!....
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:22 توسط Elahe-e-Paiiz| |






برگ برگ خاطراتت را آرام آرام از لا به لای جزِئیات زندگیم، جدا می کنم
دیگر تارو پود هیچ طنابی را یارای به هم پیوستن ما نیست
هرکدام راه خود را رقم می زنیم
و
با سپیدی پوسیده و بی رنگ و روی فردا
دیگر نه من تو را می شناسم نه تو مرا
....
....
....
....
....!!!!....
____________________________________________________________
تقویم لعنتیم روز شمار شده
میگه 5 روز فقط 5 روز دیگه
مبارکت باشه
اینم آخرین هذیون برای تو
....!!!!....
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:37 توسط Elahe-e-Paiiz| |


دلاتون شاد
روزه نمازاتون قبول

ماه رمضان تون تهنیت
خدا پشت و پناهتون ....!!!!....


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:41 توسط Elahe-e-Paiiz|

ساده ....
کودکانه ....
رها ....

...................

احساس ....
عاشقانه ....
اسیر ....

...................

ساده ....
کودکانه ....
رها ....

...................

آنچه گذشت
یک سال تمام

با عشق زندگی کردیم
از عشق توبه کردیم
بازهم اگر راهمان دهند اما
از سوراخ گزیده می شویم

فارغ شدیم یا بی خیال نمی دانم
اما اگر منم، که هنوز هم می زیم، نفس می کشم ....



گاهی قهقهه هم میزنم ....







راستی ....
تولدت مبارک الهه
در آستانه سالی نو ....!!!!....
________________________________________________________________
به خاطر تاخیرم منو ببخشید دوستتون دارم ....!!!!....
وبلاگ من یک ساله شد ....!!!!....
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:0 توسط Elahe-e-Paiiz| |

خسته ام از این حدیث زنده به گوری
که هر روز بر من مکرر می شود
و از رنگی که بر رخساره ام نمی ماند وقتی ....
صدایی می شنوم، بسان نوای گام هایت بر سنگ ....
که مبادا تو باشی ....
در حالیکه بی نظیر دستانت میعادگاه دستانی دیگرند
و انگشتانی که با انگشتان من هیچ شباهت ندارند ....!!!!....

لحظه، لحظه
جان به لب شدن، زنده به گوری، مرگ ....
تو چه می دانی
هر لحظه اعدام احساس را منتظر بودن ....؟؟؟؟....!!!!....
این کشنده زهر غم آلود را ؟؟؟؟
تو چه می دانی حکم بنام من خورده است!!!!
من که می دانم، تار و پود منحنی ریسمان دار، در انتظارند حضور غریبم را ....
تویی که حکم مرگ صادر می کنی
چه می دانی از تمناهای دل عاشقی که به دار آویخته می شوند ....؟؟؟؟....!!!!....
تو چه می دانی الهه بودن را ؟
چه می دانی الهه مدفون معابد نیست فقط ؟

سوز سرما استخوان هایم را خورد می کند  ....
ناله ای می شنوم ....
و به نظاره می نشینم، تباهی اندام احساس را
زیر بار نامردی های مردانه چشمان مرددت ....!!!!....

حال قشنگی دارم اما .... آنقدر که دستانت را مأمن بوسه هایم کنم
و هجا هجای امید و التهاب را حکاکی بر لبانم 
آنگاه تو بخندی به نهایت اشعار من ....
یا که آه برآری
بر دیوانگی های من که
انسانی بودم ....
در نهایت روزمرگی مغروق ....
غافل از هفت خوان انتظار ....
بی خبر از تردیدهای عاشقی
ماندن ....
رفتن ....
برگزیدن ....!!!!....
من که نمی دانستم محبوس چهارچوب واژگان نامی بودن چیست
عاقبت نهایت عشق را به خزعبلات غزل گونه های فراق باختم ....
من که زمانی انسان بودم ....
انسان ....
از جنس همه ....
....
....
....
....
....!!!!....



________________________________________________________
منو به خاطر تأخیرم ببخشید خیلی درگیر درسم می دونم که می دونید چون همه درگیرد
اما مرسی که تنهام نذاشتین
خیلی دوستتون دارم
نظر یادتون نره
ممنونم
....!!!!....

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 20:48 توسط Elahe-e-Paiiz| |

ُسلام به همه پرستارای گل

روزمــــــــــــــــــــــــــــــــون مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزم مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

....!!!!....

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 17:42 توسط Elahe-e-Paiiz| |

آنگاه که حجله میشود مه، بر قله کوه آذین بسته بهار

و زمین خسته از نهایت درد زائیدن، با خاطری کمابیش آسوده بر انداز می کند کودکان نوپای فصلش را

سر بر نهایت غرور صخره ها می گذارم

سرمای نمناکی زیر پوستم می دود ....

شکوفه به موهایم می بندم و فخر می فروشم به زیبایی ملموس درختان ....

ذرات شفاف برکه برای آب تنی هایم لحظه ها را ورق می زنند ....

و آسمان ....

....

سرم را بالا می کنم ....

رو در روی لجبازی همیشگی آفتاب و ابرها

فریاد بر می آرم

کائنات مسحور صدایم می شوند :

های آفتاب

بر چه بر می آئی ؟!....

بیچاره زمین ما را با تو چه کار است ؟؟؟؟....!!!!....

طفلک از شرم چهره به زیبائی بهار نهان کرده است ....

به حال خود رهایش کن

همه خطای این پیر سالخورده از آنست

که گناه کرده آدمیانش را او به گردن گرفته ست

بر چه پای می فشاری؟؟؟؟.... فخر بر چه می فروشی؟؟؟؟....

انوارت را باری خودت نگاه دار

که اگر بر تو نیز موجودی می زیست

حاشا که سخاوتی نداشتی

حاشا که آنان را از خود نمی دانستی

و به خود باز نمی گرداندی

حاشا که که مأمن آزرده رهگذاری نمی شدی

تو کجا و عظمت آن کجا که در دلت ریشه دواند درختی ؟

تو کجا و سخاوت آن کجا که چشم بپوشی و مادرانه تبسم به لب آوری آنگاه

که قدم به قدم کودکی را همراه باشی و ناگاه که می افتد بر خاکت جانانه بسترش شوی که خاری نیز دستش را نیازارد و او

خاک هایت را از سر غرور از جامه زداید و غبار چهره ات کند و تو دم بر نیاوری ....!!!!....

که اگر سخاوتی بود تو را از ازل محروم از جنبنده ات نمی کرد خدای ....!!!!....



های سقف مطبق لاجورد

جولانگاه همه پرندگانی که خواب و خوراکشان از زمین ماست

و غم هاشان سنگینی بر شانه های خاک

همدم شادمانی های کسان بودن هنر نمی خواهد ....!!!!....

....

همه چیز آرام آرام شکل می گیرد

ابرها غالب می شوند

آفتاب و آسمان روی می پوشند

دامنم از عطر پیچک ها لبریز،

نرم نرمک چتر می شود بر سر سبزه ها ....

زمین پاهایم را بوسه باران می کند

می نوازد مرا با ضربان آرام گرفته بطن هایش

و من مست مردانگی های او

مرهمی می شوم بر دردهایش

دلداریش می دهم و می شوم دلدارش ....!!!!....

....

....

....

....

....!!!!....


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 0:17 توسط Elahe-e-Paiiz| |

دور می شود می شنوم صدای پایش را

سوار بر دوش قافیه ها میرود

و برگی می شود بایگانی دفتر عمر من

با خاطراتی همه شور همه شر

خوب یا بد زمستان است طفلک تقلا بی فایده ست

هرچه قدر هم بگستراند بال و پر الطافش را

زمستان است

هرچه قدر مردی کند نامردش خطاب می کنند وقتی

"بهار" نقاب چهره پس می زند

این "به آور" هستی

وقتی که نغمه "یا مقلب القلوب" از زبان پدر بر برکت سفره مان ارزانی می شود

....!!!!....

نوروزتان به کام و عیدتان تهنیت

با آمدن بهار بهتر از پیش باشید....!!!!....

_______________________________________________________________

الهه پاییز در هجوم بهار ....!!!!....



نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 10:24 توسط Elahe-e-Paiiz| |

 

                                    

تپش های روحی خسته،

التهاب درکی از باطن خاکستری رنگ غروب زمستانه،

سوز سرما بر تار و پود احساس،

آفتاب ناچار به خون آسمان بر نشسته، 

ترکیب محو سرخ و تیره آسمان بخیل، پس عریان شاخه های بید،

طرح بوم نقاش عاشق ....

تنیدن الیاف بافتنی دو مجنون بی تاب،

سوت باد و سوز بی طاقتی ها،

دلواپسی ها،

با تو بودن ها،

یا بی کسی ها ....

رد نامی با سر انگشتان شیطنت بر بغض شیشه مهتاب ....

و زمینی سوت و کور،

فارغ از درد زاییدن ....

سوسوی غریبانه حضوری آشنا .... لا به لای برگه های برفی خاطرات مرده دفتر ....

و ریه هایی که از حجم دیدار پر و خالی میشوند ....

دیدار .... چه جرم شیرینی ....!!!!....

چه عادت غمگینی ،

اشتباه نمناکی ،

گناه رنگینی ....

....

آه اما اینجا، پس رنگ های خاک گرفته این بوم کهن ....

دلی شیدا به بند صلاخان ابهام اسیر است ....

آه  اینجا، دیدار محال شده است .... سالی یکبار ....

اینجا، به تاراج رفتن عشق را آدمیان ناظرند فقط ....

اینجا، در این واپسین ساعات سال

زمستان هم با من نامردی می کند ....

....!!!!....

                        

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

داره باروووون می باره ....!!!!....

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 15:38 توسط Elahe-e-Paiiz| |

راهرو های معبد تنگ تر از همیشه بر من فرود می آیند

....

گذرگاه متروک شده اما ،

روزگاری همین جا بود انگار ، پشت همین پنجره ، زیر همین نگاه ....

گیسوانم نیم بافته در دست باد رها ،

پیراهنم از قطره های آسمان لبریز ،

باد مرا با خود خواهد برد بسان فروغ ، می دانم ....

اسارت معبد با تمام دردهایش پذیرایم خواهد بود ، می دانم ....

و من مدام در چنگال های بی رحم کفتار انتظار ، لحظات را خواهم باخت ....!!!....

کاغذها فقط سیاه می شوند اینبار ،

دقایقی بعد ردی نیست ،

شاید باد آنها را با خود برد ....

هنوز رد نامش روی شیشه هست ،

هر چند باران آن را شست ،

دوباره نوشتمش

مگر بدون نامش میتوان زیستن را نقش بست بر آئین زندگی ،

این الفبای سه گانه همیشگی ....!!!!....

معبد ، گیج ، خسته ، گنگ ....

نوای شمع های کم سو را به رخ ستارگان می کشد ....

میهمان حضوری نورانی میشوم باز

سپید تر از ابرها ،

در آرامشی بی نظیر ، موهایم به نوازش لطیف احساس خدا شانه می شوند ....

زانو می زنم و خدا رو در روی من ،

رنگ چشمانم را به خاطر فرشتگان می سپارد ....

در مدور ذهنم آنقدر می جویمش

تا که جایی در نهایت او هست ،

جغرافیای عجیبی از این زندگی را مال خود کرده است ....

خدا این همه را از رنگ چشمانم می خواند ....!!!!....

داغ دلتنگی باز پلک هایم را تلنگر می زند ،

بیدار می شوم ،

آفتاب خزنده بی روح هنوز هم هست ....

باغچه زرد و پر از پاییز برجاست

نوا بر آستان در معبد خفته ست

در دل من باز غوغائی به پاست ....

زمان هم شور گذر را از یاد برده ست ....

باز شمع ها قطره قطره بر دستان جوهریم آب شدند

لاشه شب نوشته ها نیم سوخته برجا

عبور بی وقفه ای را منتظرند ، رد نگاهی را ....!!!!....

بطن ها تا پایان نوشتن رهایم نخواهند کرد ، می دانم ،

سینه ام را به هوای تپشی می جویم ،

می تپد آری هنوز ....

کنایه ها و حرف ها رد تاری می شوند، بر تمام عاشقانه مستی های من ....

خزعبلاتی که جانم را خاکستر می کنند ....

همه چیز در هم تنیده ست و ابهام خودنمائی می کند وقتی ،

که حافظ هم دروغ می گوید ....

وقتی که او هم به رندی دنیای ما باخته است ....

در جغرافیای بی کرانگی خواب ها پرسه می زنم

به دنبال دلی که روزی همین نزدیکی ها گم شد

صبح فرا رسیده ،

به ضخامت پرده های مندرس خاک گرفته ،

آفتاب از من دریغ می شود

و اینگونه است که دنیای من از دیگران جدا می شود ....!!!!....

پس پنجره هم دیگر چیزی برای دل بستن نیست :

تن درختان فرسوده از ناجوانمردی باد ،

روزگار درخت بودن را یاد می کند ....

و طعم تلخ مرگ جراحی می شود بر لبان من ....!!!!....

بر اجساد الهه ها وارد می شوم ....

ارواح احاطه می کنند منحنی حضورم را ،

بوی نا و خاطرات زنگ زده، زیر هجوم بی وقفه سیل حرف ها ،

نفس باد را بند می آورد اینجا ....!!!!....

صدایم مهجور مانده

حتی نفس نفس های خفه ام فضایی را اشباع نمی کند ....

کلمات دیگر همراهم نمی شوند ،

و برگ برگ دفترم در دست باد

شاباش شادیت می شوند انگار ....

با تک تک واژه ها غریب افتاده ام ....

کاغذها دیگر مچاله می شوند فقط ،

باد هم رغبتی ندارد برای بردنشان ،

من به دهن کجی باد می خندم ....

ترسی مبهم وجودم را می پوید ،

معبد پر از شمع های نیم سوخته ،

معبد پر از هذیان های ناگفته ،

هوائی برای نفس کشیدن نیست، آه ....!!!!....

چه دهشتناک پایان می پذیرد داستان عشق ....

بر بلندای دور قله ای مطرود ،

محبوس کهن معبدی ،

با الهه هایی که شباهنگام شمع می شوند

و خنده ساز می کنند بر تلخی سوختنشان

در فراق دلی که روزی همین نزدیکی ها گم شد ....

همین نزدیکی ها ....!!!!....

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:46 توسط Elahe-e-Paiiz| |

مردها در چارچوب عشق به وسعت غير قابل تصوري نامردند ....

براي اثبات كمال نامردي آنها همين بس كه تنها در مقابل قلب عاشق و فريب خورده يك زن احساس مي كنند مردند ....

تا هنگامي كه قلب زن تسليم نشده , پست تر و سمج تر از يك سگ ولگرد , عاجز تر و تو سري خورده تر از يك اسير ,

گداتر از همه گدايان سامره , پوزه بر خاك و دست تمنا به پيش , گدايي عشق مي كنند ....

اما به محض اينكه خاطرشان در تسليم قلب زن راحت شد , يكباره به يادشان مي افتد خدا مردشان آفريده و آن وقت

كمال مردانگي را در نهايت نامردي در شكنجه دادن و به زنجير كشيدن قلب يك زن اسير جستجو مي كنند ....

....!!!!....

""صادق هدايت""





نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 12:57 توسط Elahe-e-Paiiz| |


"کمی قهوه، کمی دود" خوردم

حافظ از نجوای "دل سر گشته" اش می گوید به من

کافه از عطر حضورش خالی

کافه از عطر حضورش سرد است

بر تاریک قهوه ردی ست از من .... هذيان .... ركود نگاه ....

و نوری در امتداد سقف که امیدوارم می کند به راه

"ف ا ص ل ه" ها به اندازه انتظار دیدار تلخ اند ....

تبم لحظه لحظه در باد ضجه می زند ....

و باران لرزه ایست بر اندام پیشانیم ....

دلم را سر به راه کنید سر به راه ....

نگاهش بر حذفیات اشعارم می لغزد

اما

دیوانگی هایم "جغرافیا"ی دیگری را برای قد کشیدن برگزیده اند ....!!!!....

کاش گذری داشت بر خط خطی های دفترم

و به نگاهی بی وزنی ابیاتم را رام می کرد

و می دید

که نقاشی نمی کنم کلمات را بسان او

نه،

با کلمات زیستنم را نقش می بندم ....

بر زمینه تار زندگی

تا او

به سوی او ....!!!!....

امروز غوغا کرده است آسمان ....

از پنجره نامت را شسته ست

بیش از این اگر نباشی من می مانم و کابوس اشعاری ناخوانده که شاید هرگز کاغذی را نیالایند ....

به شعرهایم رحم کن ....

نباشی

کلمات محبوس سینه آوار می شوند آنوقت ....

در اسراف تظاهر غرق می شوم آنوقت ....

آنوقت

من هم می شوم یکی مثل همه ....!!!!....

....!!!!....


____________________________________

الهه ات ....!!!!....

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:50 توسط Elahe-e-Paiiz| |

پس دریچه ها همیشه پر از زندگی نیست

پشت پنجره من اما گذرگاهی برای زندگیست

انعکاس سایه ای و

عبور بی وقفه ای و

جای پایی سپید بر بطن ها ....

بهانه حسادت های من

عبورت را خواستارم

از گذرگاهی نامعهود و اما مزین به تقدیس صدای گامهایی که گاه

بر دل سنگفرش هایش می نشیند

و خواب ناظرش را به جنون سوق می دهد

بزرگی می گفت:"تو را من چشم در راهم شباهنگام"

و رفت و نماند که ببیند :

"تو را من چشم در راهم همه هنگام "

مغموم ، منتظر ، نگران ، نمی دانم ....

شب و روز چشم براه بودن هم عالمی دارد ....

شب ها که خوب است لاقل مهتابی برای مونس بودن هست !!!!

روزها که پر از نفرت و بیزاری و کینه و

خالی از ادراک آدمیان خرقه پوش به ظاهر با درک !!!!

از این همه بخل احساس، انگشت بر دهان حیرت بر در سرای جهان می مانی ....

و شفافیت دورویی ها وحودت را با آتشی عجیب عجین می کند


آه زمزمه هذیان های همیشه ام

بازهم دیدار دوباره ات داغ این مجنون لیلا نام را تازه کرد

بازهم تنها دلخوشی من به نگاهی در پس قابی شیشه ای گره خورد !!!!

و به نقش دیدگانی که زیرکانه در خفا مرا می جویند

شاید .... گاهی ....

چیزی مرا به حضور امیدوار می کند ....

من تو را هر روز و شب

من تو را در فاصله خوابها زمزمه می کنم ....

در سرمای بیکران طبیعت و زیر سقفی لاجوردی رنگ

که شب ها به امید برفی و بارشی چشم به سقفش می دوزم

گذرگاه خفته است

گذرگاهی که نمی دانم چند بار اما می دانم که پذیرای قدم های مقدس توست ....

حسودیم می شود ....!!!!....

آه، ای لحظه های جاودانه همیشگی

مرا در التهاب فرو خفته این احساس عمیق رها کنید

مرا به دستان بی کرانگی نگاه مهربان او سپارید

و لحظه ای مرا به خود واگذارید

....!!!!....

شاخه ها دست در آغوش خدا برده اند ....

و خدا برای من سپیدی ابرها را هدیه می فرستد ....

بر تلاطم مواج دریای بی ظاقت درونم

رد نوسان های گرد ضربه پرتاب سنگ ریزه های صیقلی تو بر آب نقش می اندازد ....

کاش می دانستی معاوضه بودنت با تمامی داشته های دنیا

گناهی ست به بزرگی آنکه حوا را از آسمان به هبوط محکوم کرد ....!!!!....

و انعکاس سایه ات بر سنگ سنگ گذرگاه عاشق من

روح ذرات را به نشاط و سماع وا می دارد

و ضربان های قلب بی تابی را سرشار لذت و اندیشه

و حس فریادی عاشقانه در لوای شعر که :

"من میم را می پرستم دیگر .... من به میم معتاد شده ام ....!!!!...."

و به دستان هنرمند تو بر کاغذ روحم بوسه می زنم ....

""احساس هنرمند هرچه که باشد با ارزش است .... زیباست ....""

یادت هست ....؟؟؟؟....!!!!....

هجاهای ابدی این به نظیر واژگان روحم را زیر و رو کرد میدانی ؟؟؟؟

دیشب با ماه خلوت کرده بودم

نگاهم میکرد و به عشق زمینی ام می خندید ....

دلم می خواهد به تمامی ذرات کائنات سوگند یاد کنم

که یا تو .... یا ....

پوچی .... تباهی .... هیچ ....

مگر دل آدم چند بار زیر بار چند نگاه می لرزد ؟!....!!!!....

مگر دل آدم خوش دیدار چند نفر می شود ؟!....

آری من به دیدار دلخوشم

حتی اگر سربازان شرم میانمان صف کشیده باشند

که عاشق را دیگر با شرم ، کاری نیست

چرا رهایم نمی کنند ؟!

دلم برای لبخندهایت تنگ شده

و نگاهت آه

پروازم می دهد ....!!!!....

نیمه شب های این زمستان سرد اشباع هذیان های حضور مأنوسی ست که بودنت را رقم می زند ....

عاشقانه ستایشت می کنم و بر بلندای قله عاشقانه ها می نشانمت....

دیگر هیچ حلقه را باور نمی کنم

مگر آنرا که خود بر انگشتان دل بینوای من کردی

تا همیشه .... تا ابد .... برای بینهایت ها ....

راستی نگفتی .... هرگز نگفتی ....

آیا مجنون گذرگاه را دیده ای ؟!.... نوایش را چه .... شنیده ای ....؟؟؟؟....!!!!....

اینجا شب ها دیوانه ای به هذیان های گاه و بی گاهش خواب گذرگاه را آشفته می کند ....

اینجا ساکن است و به امید التهاب حضور تو نشسته است

انعکاس سایه ای و

عبور بی وقفه ای و

جای پایی سپید بر بطن ها ....

عشق اینست

شاید ....

عشق اینست ....!!!!....

....!!!!....





نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:34 توسط Elahe-e-Paiiz| |

یا ثارالله





فرا رسیدن ایام عزاداری اباعبدالله الحسین رو به همه تسلیت میگم ....!!!!....

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 16:26 توسط Elahe-e-Paiiz|

در این چهاردیواری که حیاط را ظالمانه محبوس خود ساخته ،

زیر سقفی عاریتی ،

بر سخت سنگی ساییده ،

در سکوتی مطلق و آنقدر حقیر که به ضرب کفشی بر زمین از هم می درد ،

با زمزمه ای نیازمند به درگاه آسمان ،

میان اینهمه ابر ،

بلندترین پنجره را دید می زنم

شاید نوازش نور چراغی خسیس قدری آرامم کند

" آنقدر این روزها به حلقه ی در دستت زل زده ام

که همه چیز را حتی خدا را هم گرد میبینم ....!!!!...."

آن قدر بی تابانه طلبت میکنم

که شرم حیا می کند از نصیحتم ....

کاش میدانستم چرا باید برای من نباشی

و من متعلق مطلق تو نباشم ....

نوای لالایی های کودکانه شب هایم به هجی اسم تو در میان رؤیایی ناب باخته است

و من در دستان نام تو خواب می شوم ....

در حالیکه تو نمیدانی چه زجریست وقتی

تمام کلماتت را تقدیم به چشمانی کنی

که نمیدانی آیا به دنبال تو گشته اند یا نه ....

به لبانی که گاهی تحسینت می کنند

اما میترسی که مبادا فقط بخواهند از سر بازت کنند ....!!!!....

عشقم را لابه لای حروف و کلمات مبهم و نامفهوم آنقدر دفن کرده ام تا درنیابی مرا

که دیگر دروغ گفتن به خودم باورم شده

ببین مرا ، این منم ،

دیگر ابایی ندارم از فریاد زدن،

شکستن،

عاشق بودنم ....

با نبودنت پنجره تهی نمی شود ، میمیرد ....

چقدر قاب این پنجره بی حضور تو مرده است

شاید هم پنجره با دل من نسبتی دارد ....

آنقدر از درک حجم حضورت عاجز است

که در بی نهایت تشنگی لبی به نهایت یادت تر می کند ....!!!!....

صبح در چنگال خاکستری ابرها اسیرست

پس چرا نمی بارد ....؟؟؟؟....

می بینی ؟؟؟؟ حتی آسمان هم با من لج میکند ....!!!!....

تو کجایی که مرا مرهم شوی ؟؟؟؟!!!!

اصلا می دانی که پس این دریچه تاریک

چشمانی ملتمسانه حضورت را منتظرند ؟

هرچند عاجزند

هرچند ناتوان ....

قاب نگاهم همچنان خالیست و یاوه های من در درون خسته ام اسراف می شوند ....

من حتی آدم ها را هم نمی بینم

آنقدر با نگاه بی حالت مغرورم به حرف های بی سر و ته شان زل میزنم

که پشیمان میشوند ....

تنها سهم من از دنیا

دری و پنجره ای سرد است ....!!!!....

تمام حوادث یک عشق را با نگاهی ناب تر از رؤیا

روی شیشه ای که شاید روزی هرم نفس هایت را بر گونه اش احساس کرده باشد حک کرده ام ....



دلم خیلی تنگت است

خیلی

سرمشق "میم" می خواهد

بازهم دریغ میکنی ....؟؟؟؟!!!!....




__________________________________________________________

من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان؟؟؟؟

بار خدایا من محتاج تؤام فقط

کمکم کن ....!!!!....

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ....!!!!....
نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 1:1 توسط Elahe-e-Paiiz| |


Design By : Night Skin